حكيم ابوالقاسم فردوسى
143
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
من براى كين جستن ، جان خويش را برخى و تن خود را سپر ساختهاى . بدين گونه در هر كارى ، گنج خود بدادى و از براى من ، رنج بردى . اين تو بودى كه از چين سپاه به ايران بردى و تو دل و بخت دشمن را سياه كردى . تو مهتر و پهلوان زمينى . هزار آفرين بر جانت بادا . مهربانى تو از تور و پشنگ نيز برتر است و روزگار ، ديگر هرگز پهلوانى چون تو ببار نخواهد آورد . سپاهيان هرگز سالار و هوشيارى چون تو نبينند . نخست آن كه گفتى : من در ميان انجمن ، خود را گناهكار مىدانم ، زيرا كه كى خسرو از توران به ايران زمين رفت و با ما بنيان كينه را برافكند پس بدان من كه شاه هستم از اين كار آزرده نيستم و هرگز در دلم تو را بدين گونه ياد نكردهام و تو نبايد براى اين كار ، تنگ دل باشى ، زيرا از اندوه ، زنگار بر دل مىنشيند . آنچه رخ داد ، خواست كردگار بود و در اين بد ، هيچكسى آموزگار نبود . اينك اگر كى خسرو از من فروغ نگيرد ، ديگر تو او را نبيرهء من مخوان ، زيرا سخنى دروغ باشد و من نياى او نباشم . هيچكس در اين كار گناهكار نيست و مرا با خواست پروردگار نيز سر ستيز نباشد . پس اكنون كه خواست پروردگار و سرنوشت چنين بوده ، ديگر چرا بايد آزارى از تو بر دل من باشد ؟ ديگر آن كه از كار سپاه و گردش تيرهء خورشيد و ماه بگفتى پس بدان كه كار نبرد چنين است و اين گردش تيره از براى هر دو سو پيش آيد . به يكسان نگردد سپهر بلند * گهى شاد دارد گهى مستمند گهى با مِى و رود رامشگران * گهى با غم گرم و رنج گران پس تو دل خويش را از اين درد ، آزرده مدار و روانت را در اين بند نيآور . ليك از كين برادرت سر متاب . چرا كه هر دلى كه از درد برادر آزرده گشت ، پزشكان نتوانند درمانش بسازند . سديگر آن كه گفتى : خسرو مىخواهد با سپاهيانش به پشتيبانى سپاه ايران آيد پس بدان كه آنچه به تو آگهى رسيده ، درست نيست زيرا توس سپهبد با سپاهيانش